تبليغاتX
خاطرات یک لیلا
خاطرات شخصی
اقایی جوان یکبار به درمانگاه  بیمارستان مراجعه کرده بودندودقیقا یادم نیست که بیمارشون خانمشون بود یا بچه شون.طبق معمول همیشه بیمارستان شلوغ بود و مراجعه کنننده ها زیاد و همه نگران مریضهاشون .ما به این شلوغیها عادت داریم و اتفاق خاصی هم نمی افته ولی مردم ما کلا عجولند و به محض ورود به بیمارستان باید کارشون انجام بشه .حاضر هم نیستند چند دقیقه بیشتر صبرو تحمل داشته باشند.اصلا انگار بندگان خدا تا میان داخل اورژانس و بیماران اورژانسی رو می بینند حتی اگه حالشون خوب باشه و سرما هم خورده باشند امر بهشون مشتبه میشه که حالشون خیلی بده وممکنه بمیرن!خلاصه این اقا هم کمی منتظر مونده بود تا نوبتش برسه.باز منتظر مونده بود واسه تزریقات .بعد هم نمیدونم شما  هم اینطوری هستید یا نه مردم ما انتظار دارند دست و نفس دکتر شفاشون بده .حتی حاضر نیستند صبر کنند تا داروشون اثر کنه!خلاصه اومد سراغ من وگفت یه مشت بچه ریختند اینجا و هیچکدوم هیچی حالیشون نیست!!منم کم نیاوردم و گفتم ببین اقا من چهل سالمه .(فقط یه کمی بیشتر از ده سال دروغ گفتم.مصلحتی بود دیگه!!!) .ولی خب قیافه ام جوون مونده .درست نیست شما ندونسته توهین بکنید.اونم دیگه هیچی نگفت و رفت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:15  توسط لیلا |