تبليغاتX
خاطرات یک لیلا
خاطرات شخصی
ساعت ۱۱:۳۰-۱۱ شب  یک روز تعطیل بود .از تعطیلاتی هم بود که میلاد بزرگی بود و خیلی جاها هم مراسم عروسی بود .سه چهارتا خانم ۵۰-۴۰ ساله با لباسهای مهمونی و ترو تمیزو عطر زده و مرتب اومدن بیمارستان.خون از سر یکیشون جاری شده بود.قضیه رو پرسیدیم همون خانم مجروح توضیح داد که از داخل  یک مراسم عروسی میان.یه اختلاف مالی با دختر عموهاشون داشتند که دختر عموهای گرامیشون گویا جایی بهتر برای تصفیه حساب پیدا نکرده بودند و در همین مراسم عروسی با پاشنه های نوک تیز و بلند کفشهاشون اونقدر تو سر این بنده خدا زده بودند تا خون جاری شده بود و دیگه رهاش کرده بودند.دقیقا عین خروس جنگی!!

به نظر شما جای بهتری واسه تصفیه حساب وجود نداشت؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:32  توسط لیلا |