تبليغاتX
خاطرات یک لیلا
خاطرات شخصی
این بار قصددارم یکی از اتفاقات دوران طرحمو براتون تعریف کنم.من یک سال اخر طرحمو توی یک روستای بسیار بسیار محروم از توابع شهرستان شازند گذروندم.روستایی که فاصله زمانیش تا تهران کمتر از ۵ ساعت بود ولی فاصله فرهنگیش به جرات می تونم بگم بیشتر از پنج دهه !!همون حوالی روستای دیگری هم بود که یه کمی بهتر بود.دراون روستا اقای دکتری  که از این به بعد اسمشو دکتر هادی میگذاریم خدمت میکرد.این اقای دکتر بچه شمال بودو خیلی باهوش بودو خیلی هم به خودش می رسید.یعنی مثلا هر دو ساعت به دو ساعت لباساشو عوض می کردو همیشه مو های ژل زده علی بابایی وخلاصه تریپی بود واسه خودش.قدش کوتاه بود وامبولانسهای مراکز بهداشت هم که اکثرا شاسی بلند بودندو این اقای دکتر هم عادت داشت موقع پیاده شدن همیشه جفت پا از ماشین می پرید پایین.بارها همکاران مختلف به ایشون گفته بودند که اقای دکتر این کارتون خطرناکه ولی خب گوش نمیداد.بالاخره هم یه بلایی سرش اومد!یکبار که توی درمانگاه خودشون دوباره جفت پا پریده بود پایین نگو زیر پاش یه چاه  بوده به عمق ۸هشت متر که البته خوشبختانه خالی بوده.یه درپوش هم داشته که چون این اقا به ضرب روش پریده بوده شکسته شده و نتونسته جلوی این اتفاقو بگیره.جفت پاهاش شکسته بودو همکاراش میخواستند که برای مداوا ببرنش شازند.اقای دکتر هادی اول تشریف برده بودند حمام ودوشی گرفته بودندو لباسی عوض کرده بودندوموهاشونو درست کرده بودندوبعد راضی شده بودند که حالا برن شهر!!وقتی ایشونو برده بودند بیمارستان واسه عکسبرداری و این حرفها یکی از پرسنل اونجا گفته بوده اگه این از توی چاه اومده بیرون و این قیافه ایه و اینقدر تمیزه  من الان تو  فاضلابم و خودم خبر ندارم!!!بعدا هم از قول دکتر هادی شنیدیم که گفته بود دکتر ت. از بانک اینجا سی میلیون پول جایزه بردو من جفت پاهام شکست .اخه دکتر قبلی همون مرکزی که ایشون توش کار می کرد از یکی از بانکهای اونجا سی میلیون تومان پول جایزه برده بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط لیلا | 
همیشه به ما توصیه میشه که جلوی بچه ها هر حرفی رو نزنیم ولی کو گوش شنوا؟!نمونه اش هم این موردی که الان براتون تعریف میکنم.پدرو مادری پسر بچه ۴-۳ سالشون رو  رو اورده بودن درمانگاه .اقا پسر گل گلابشون ۱۲ تا قرص جلوگیری از بارداری رو یکجا نوش جان کرده بود.سر حال سر حال هم بود.حتی یک ذره حالت تهوع هم نداشت.حالا بماند که خیلی پیش میاد که خانمهای جوونی پیش ما میان که با خوردن یکدونه از این قرصها  تهوع بسیار شدید دارند که با کلی درمان هم طول میکشه تا خوب بشن.خلاصه از این بچه پرسیدیم بابا جون اخه انگیزه ات از خوردن اینها چی بوده؟اخه انصافا بچه ۴ ساله که خودکشی نمی کنه!گفت میدونم اینا چی هستن!اینارو خوردم تا مامانم برام نی نی بیاره!!شاید بنده خدا خیلی تنها بوده!واسه همینه که میگن:NOT IN FRONT OF CHILDREN!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:23  توسط لیلا |