![]() |
![]() |
|
| خاطرات شخصی |
|
مجددا قصد دارم خاطره ای از یکی از همکاران و نه از خودم بنویسم. درمانگاه بیمارستان در یک عصر شلوغ را مجسم کنید!مادری کودک 4-3 ساله خود را با شکایت استفراغ نزد پزشک برده است.همکار ما هم نسخه بیمار را نوشته بوده و بین داروها امپول هم بوده است.مادر کودک بلافاصله پس از تزریق امپول به فرزندش سراسیمه به سراغ دکتر رفته و گفته :"خانم دکتر!خانم دکتر! بچه ام امپول را الان زده ولی هنوز خوب نشده !"همکار ما هم که هم سرش شلوغ بوده و هم مانده بوده که در جواب این مادر عجول چه بگوید.در نهایت در جواب به این مادر می گوید:"حاج خانم!شما امامزاده هم بری و 1000 تومان در صندوق ان بیندازی شاید یک هفته طول بکشد تا مرادت را بدهد.شاید هم اصلا ندهد.اینجا که بیمارستان است وما هم که امامزاده نیستیم !چند دقیقه ای صبرکن تا دارو اثر کند.بعد اگر خوب نشد به من بگو..!!!!!!!!!!!! " |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:56 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|