تبليغاتX
خاطرات یک لیلا
خاطرات شخصی

این بار قصد دارم اتفاقی  که برای یکی دیگر از بچه ها و نه خودم افتاده است را شرح دهم. یکی از پزشکان ما یک شب در بیمارستان کشیک بوده است.خانم مسنی به همراه پسرش به ایشان مراجعه کرده بوده است.این دوست و همکار ما پس از معاینه بیمار به این نتیجه رسیده بوده اند که گویا لازم بوده که بیمار حتما بستری شده و تحت نظر قرار بگیرد.خلاصه از این همکار ما اصرار و از ان خانم انکار که به هیچ عنوان حاضر نبوده که بستری شود.اما پسر به مادرش می گفته که قبول کند و بستری شود. در نهایت پس از کشمکش های فراوان واینکه ان خانم نه حرف پسرش را قبول می کرده و نه حرف این همکار مارا می پذیرفته است پسرش عصبانی شده و رو به او کرده و در نهایت احترام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!در حضور این خانم دکتر به مادرش گفته بوده که :وقتی بهت میگن بستری شو خب قبول کن دیگه!حتما یه چیزی می دونن که میگن بستری شو!این که خر نیست.بالاخره دکتره!!!!!!!!!!!!!

واقعا از دست این استدلال های بعضی از ادمها.....................!!ً

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:16  توسط لیلا | 

بیمارستان مثل همیشه شلوغ بود.عصر یک روز غیر تعطیل بودومن تنها پزشک کشیک بیمارستان بودم.یعنی هم باید بیماران سر پایی را می دیدم وهم بیماران اورژانسی را می دیدم.چند بیمارتصادفی داشتیم.چندتایی هم سر پایی.همه پرسنل بالای سر تصادفی ها بودیم که بین انها مریض بدحال هم بود.پسر جوانی محکم در اتاق CPR را می کوبید و می گفت حال مادرش خوب نیست.چرا کسی نمی رود تا مادرش را ویزیت کند.من رفتم و دیدم که مادرش پشت در اتاق سرحال نشسته!به پسرش گفتم حال  مادر شما که از این تصادفی ها بدتر نیست.پنج دقیقه ای صبر کنید.اما ان پسر گوشش اصلا به این حرفها بدهکار نبود.من هم که اصلا حوصله جروبحث بیشتر نداشتم گفتم مادرت را داخل اتاق ببر تا ببینمش. خانمی حدودا 50 ساله بود.پرسیدم خانم مشکلتون چیه؟گفت دستها و پاهام درد می کنه.گفتم چند وقته که این مشکل رو دارید؟گفت 20-15 سالی هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!روی دستهایش هم علایمی داشت که حاکی از یک ارتروز طولانی مدت و چندین ساله بود.هر چقدر سوال دیگرهم که پرسیدم هیچ مشکل دیگری در مریض یافت نشد که نشد!پسرش دستور داد که فشار خون مادرم را هم بگیر شاید فشارش بالاست.من هم اطاعت کردم و گرفتم .گفتم فشار خونش هم کاملا طبیعی است و توضیحات لازم در مورد بیماریش را دادم که خودش تقریبا همه اش را می دانست!پسر  رو به مادرش کرد و گفت مادر بلند شو بریم.تو حتما فشارت بالاست و حتما دستگاه فشارسنج اینها خرابه!!!!!!!

انصافا شما به جای من بودید چه می کردید و چه می گفتید؟؟!

به امید ان روزی که هم میهنانمان فرق بین بیماران اورژانس و غیر ان را متوجه شوند و .......................  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:6  توسط لیلا | 

 

در تعطیلات نیمه شعبان خانم مسنی که گویا مادرشوهر دختر یکی از بهیاران خانم بیمارستان هم بود به بیمارستان مراجعه نمود.این خانم سابقه ناراحتی قلبی داشته که به همین دلیل می بایست دارویی مصرف میکرده تا از تشکیل لخته در خونش جلوگیری کند تا از حوادث بعدی از جمله سکته مغزی جلوگیری نماید.این خانم به همراه پسر و عروس و نوه خود در یک مراسم عروسی شرکت کرده بود و احتمالا ازشدت شادی وخوشحالی فراموش کرده بود داروهایش را مصرف کند.مراسم طولانی می شود و این خانم که شدیدا مشغول انجام حرکات موزون بوده اند عروس و نوه خود رابه منزل می فرستد تا با پسرش بقیه مراسم را خوش بگذراند!خلاصه انقدر بالا و پایین پریده بود که لخته خون تشکیل شده در خونش حرکت کرده بود و یکی از عروق مغزی را مسدود کرده بود و ان خانم همانجا وسط مراسم سکته مغزی کرده بود و یک نیمه بدنش فلج شده بود و دیگر نمی توانست صحبت کند والبته متوجه صحبتهای اطرافیان می شد.

من نظری ندارم که این اتفاق بخاطر اه دل عروسش بوده یا نه ولی بهیار ما از این موضوع خوشحال بود که این مادر شوهر گرامی لااقل تا مدتی نمی توانست حرف بزندودر ضمن همه حرفها را می شنید و می فهمید!!!یعنی می شد به او همه چیز گفت و بنده خدا اصلا نمی توانست جوابی بدهد!!

خیلی سخته مگه نه؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط لیلا | 

ضمن تبریک اعیاد شعبانیه

دلیل اینکه چند روزی خبری از من نبود این بود که به شغل شریف طبابت در بیمارستان مشغول بودم.هرکس به صورتی از این روز ها بخصوص تعطیلات سه روزه اش استفاده کرده است.بعضی مسافرت رفتند.خیلی ها  در جشن های عروسی شرکت کردندو.... ..سهم ما هم از این تعطیلات اتفاقات تلخ و شیرین بیمارستانی ان بود که برخی از انها را به تدریج ودر روزهای اتی تعریف خواهم کرد.بعضا شاهد مواردی بودیم که بسیار جالب بود و نیز نارضایتی ها یی که شاید دلیل اصلی انها شلوغی بیمارستان و کثرت مراجعه کننده ها بود.به هر حال تجربه خوبی برای خود من بود.

 فعلا تا بعد......

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:31  توسط لیلا |