![]() |
![]() |
|
| خاطرات شخصی |
|
با سلام شبی از شبهای مردادماه در بیمارستان کشیک بودم.خانمی حدودا 60 ساله به همراه دو دخترش به من مراجعه کرد.بیمار که همان خانم بود گفت: خانم دکتر من حالم بد است.البته سابقه فشارخون بالاومرض قندوچربی خون بالاوناراحتی قلبی هم دارم.ولی الان که حالم بد است خودم فکر میکنم که چربی ام بالاست. درست نمیگم؟من هم در جواب گفتم با این سابقه ای که شما دارید نیاز به یک شرح حال مفصل ومعاینه کامل ودر صورت لزوم ازمایش دارید.شاید حرف خودتان درست باشد یا نباشد.من که یانگوم نیستم که با یک نبض گرفتن مشکل شما را تشخیص بدهم!!! صدای خنده بیمار و همراهانش اتاق را پر کرد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:49 توسط لیلا |
|
|
با سلام در یکی از شبهای مرداد ماه در بیمارستان کشیک بودم.شب ساعت 5/12خوابیده بودم و ساعت 45/3 بیدار شده بودم تا اور ژ انس را ساعت 4 صبح تحویل بگیرم.ساعت 5 صبح خانم 70 ساله ای به همراه دخترش مراجعه کردند.عفونت روده ای (همان اسهال و استفراغ خودمان!!)داشت.البته از یک هفته قبل از مراجعه.البته الان اصلا در این مورد که این خانم محترم بعد از 1 هفته ساعت 5 صبح امده بود بحثی نمیکنم.بعدا سر فرصت به این موضوع خواهم پرداخت.خلاصه ازمایشات بیمار انجام وسرم وداروهای وی تجویز شد.اما چون بیمار مسن بودودر با توجه به جواب ازمایشات احتمالا عفونت شیگلایی روده داشت صلاح دیدم بستری اش کنم تا توسط متخصص عفونی ویزیت و احتمالا 3-2 روزی در بخش داخلی بستری شود.تعداد زیادی از متخصصین ما 1 نفرندوهر 30 شب ماه انکال هستند.ساعت 7 صبح با دکتر تماس گرفتم و مورد را معرفی کردم.دختر ان خانم که همراهش بود از ساعت 7 تا 5/7 سه بار امد و از من پرسید پس دکترمتخصص کی می اید ومن هر بار پاسخ دادم قبل از 8 حتما می اید.داشت کلافه ام می کردولی چون با خودم عهد کرده بودم علیرغم تمام سختیها با این جماعت مهربان باشم خیلی ارام به او گفتم خانم جان شما 3 بار پرسیدی و من هم هر 3 بار گفتم حتما دکتر قبل از 8 می اید.ایشان ادعا کرد که من نبودم و فقط 1 بار سوال کرده ام!!!من هم که حوصله جروبحث نداشتم و عینک به چشم داشتم(گاهی وقتها لنز می گذارم و گاهی اوقات عینک می زنم)در جواب گفتم بله خانم شما درست می فرمایید.چشمهای من ضعیف است.حتما درست ندیدم.من اشتباه کردم و.معذرت میخواهم.شما ببخشید. بنده خدا خجالت کشید و رفت.و دیگر نیامد تا دوباره بپرسد.......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 11:27 توسط لیلا |
|
|
با سلام یکی از شبهای مردادماه در بیمارستان کشیک بودم.از ساعت 8 شب تا 1 بامداد88 بیمار را ویزیت کردم.ساعت1که سرم کمی خلوت شده بود پیش همکاران رفتم تا نفسی تازه کنم و اگر شد تازه انموقع شام بخورم.خسته نباشیدی گفتندومن نیز.کلی از خستگی ناله کردم .بهیارمان اقای منتظران سحنان جالبی گفتند.به من گفت فرض کن در مراسمی مثلا مراسم عروسی یک فرد نزدیک میزبان باشی وقرار باشد در مدت 5 ساعت با 88 نفرسلام و احوالپرسی کنی و خوشامد بگویی .همین کار تورا خسته میکند.وای به حالیکه با 88 نفر ادم بدحال و3-2 نفر همراه نگران هر کدام سلام و احوالپرسی کنی (تازه اینها که عروسی نیامده اند!!) و طبابت کنی و کلی حرف بزنی و توضیح بدهی و.....خوب معلومه که هر کسی باشه خسته میشه! دیدم بنده خدا واقعا درست میگه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:50 توسط لیلا |
|
|
سلام!
در ابتدا لازم می دانم خود را کمی معرفی نمایم.من یک پزشک عمومی پشت کنکوری امتحان تخصص هستم.در شهرستانی با فاصله ۴ ساعت از تهران زندگی ودر حال حاضر در شهرستان کوچکتری با فاصله ۵ ساعت از تهران در بخش اورژانس یک بیمارستان کار می کنم.کارم به صورت شیفتی است:صبح یا عصر یا شب. بیماران را ما ویزیت می کنیم و هرکدام که نیاز به ویزیت تخصصی اورژانسی داشته باشنداطلاع داده شده و برایشان انجام میشود.تقریبا تمامی متخصصین را در اختیار داریم:داخلی-قلب-عفونی-زنان-جراحی-چشم-گوش و حلق و بینی-روانپزشکی-بیهوشی-مغزواعصاب-اطفال-ارتوپدی-رادیولوژی-... همکارانمان دربخش پرستاران و بهیاران هستند. قصد دارم تا زمانی که در اینجا کار می کنم خاطراتم را بیشتر از وقایع اینجا بنویسم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 15:45 توسط لیلا |
|
|
سلام
قرار است من در اين وبلاگ از امروز چيزهايي بنويسم. فعلا تا بعد! البته من نوشتنم خيلي نمياد ولي سعي خودم را خواهم کرد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:14 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|