![]() |
![]() |
|
| خاطرات شخصی |
|
اقایی جوان یکبار به درمانگاه بیمارستان مراجعه کرده بودندودقیقا یادم نیست که بیمارشون خانمشون بود یا بچه شون.طبق معمول همیشه بیمارستان شلوغ بود و مراجعه کنننده ها زیاد و همه نگران مریضهاشون .ما به این شلوغیها عادت داریم و اتفاق خاصی هم نمی افته ولی مردم ما کلا عجولند و به محض ورود به بیمارستان باید کارشون انجام بشه .حاضر هم نیستند چند دقیقه بیشتر صبرو تحمل داشته باشند.اصلا انگار بندگان خدا تا میان داخل اورژانس و بیماران اورژانسی رو می بینند حتی اگه حالشون خوب باشه و سرما هم خورده باشند امر بهشون مشتبه میشه که حالشون خیلی بده وممکنه بمیرن!خلاصه این اقا هم کمی منتظر مونده بود تا نوبتش برسه.باز منتظر مونده بود واسه تزریقات .بعد هم نمیدونم شما هم اینطوری هستید یا نه مردم ما انتظار دارند دست و نفس دکتر شفاشون بده .حتی حاضر نیستند صبر کنند تا داروشون اثر کنه!خلاصه اومد سراغ من وگفت یه مشت بچه ریختند اینجا و هیچکدوم هیچی حالیشون نیست!!منم کم نیاوردم و گفتم ببین اقا من چهل سالمه .(فقط یه کمی بیشتر از ده سال دروغ گفتم.مصلحتی بود دیگه!!!) .ولی خب قیافه ام جوون مونده .درست نیست شما ندونسته توهین بکنید.اونم دیگه هیچی نگفت و رفت!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:15 توسط لیلا |
|
|
ساعت ۱۱:۳۰-۱۱ شب یک روز تعطیل بود .از تعطیلاتی هم بود که میلاد بزرگی بود و خیلی جاها هم مراسم عروسی بود .سه چهارتا خانم ۵۰-۴۰ ساله با لباسهای مهمونی و ترو تمیزو عطر زده و مرتب اومدن بیمارستان.خون از سر یکیشون جاری شده بود.قضیه رو پرسیدیم همون خانم مجروح توضیح داد که از داخل یک مراسم عروسی میان.یه اختلاف مالی با دختر عموهاشون داشتند که دختر عموهای گرامیشون گویا جایی بهتر برای تصفیه حساب پیدا نکرده بودند و در همین مراسم عروسی با پاشنه های نوک تیز و بلند کفشهاشون اونقدر تو سر این بنده خدا زده بودند تا خون جاری شده بود و دیگه رهاش کرده بودند.دقیقا عین خروس جنگی!!
به نظر شما جای بهتری واسه تصفیه حساب وجود نداشت؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:32 توسط لیلا |
|
|
این بار قصددارم یکی از اتفاقات دوران طرحمو براتون تعریف کنم.من یک سال اخر طرحمو توی یک روستای بسیار بسیار محروم از توابع شهرستان شازند گذروندم.روستایی که فاصله زمانیش تا تهران کمتر از ۵ ساعت بود ولی فاصله فرهنگیش به جرات می تونم بگم بیشتر از پنج دهه !!همون حوالی روستای دیگری هم بود که یه کمی بهتر بود.دراون روستا اقای دکتری که از این به بعد اسمشو دکتر هادی میگذاریم خدمت میکرد.این اقای دکتر بچه شمال بودو خیلی باهوش بودو خیلی هم به خودش می رسید.یعنی مثلا هر دو ساعت به دو ساعت لباساشو عوض می کردو همیشه مو های ژل زده علی بابایی وخلاصه تریپی بود واسه خودش.قدش کوتاه بود وامبولانسهای مراکز بهداشت هم که اکثرا شاسی بلند بودندو این اقای دکتر هم عادت داشت موقع پیاده شدن همیشه جفت پا از ماشین می پرید پایین.بارها همکاران مختلف به ایشون گفته بودند که اقای دکتر این کارتون خطرناکه ولی خب گوش نمیداد.بالاخره هم یه بلایی سرش اومد!یکبار که توی درمانگاه خودشون دوباره جفت پا پریده بود پایین نگو زیر پاش یه چاه بوده به عمق ۸هشت متر که البته خوشبختانه خالی بوده.یه درپوش هم داشته که چون این اقا به ضرب روش پریده بوده شکسته شده و نتونسته جلوی این اتفاقو بگیره.جفت پاهاش شکسته بودو همکاراش میخواستند که برای مداوا ببرنش شازند.اقای دکتر هادی اول تشریف برده بودند حمام ودوشی گرفته بودندو لباسی عوض کرده بودندوموهاشونو درست کرده بودندوبعد راضی شده بودند که حالا برن شهر!!وقتی ایشونو برده بودند بیمارستان واسه عکسبرداری و این حرفها یکی از پرسنل اونجا گفته بوده اگه این از توی چاه اومده بیرون و این قیافه ایه و اینقدر تمیزه من الان تو فاضلابم و خودم خبر ندارم!!!بعدا هم از قول دکتر هادی شنیدیم که گفته بود دکتر ت. از بانک اینجا سی میلیون پول جایزه بردو من جفت پاهام شکست .اخه دکتر قبلی همون مرکزی که ایشون توش کار می کرد از یکی از بانکهای اونجا سی میلیون تومان پول جایزه برده بود .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1 توسط لیلا |
|
|
همیشه به ما توصیه میشه که جلوی بچه ها هر حرفی رو نزنیم ولی کو گوش شنوا؟!نمونه اش هم این موردی که الان براتون تعریف میکنم.پدرو مادری پسر بچه ۴-۳ سالشون رو رو اورده بودن درمانگاه .اقا پسر گل گلابشون ۱۲ تا قرص جلوگیری از بارداری رو یکجا نوش جان کرده بود.سر حال سر حال هم بود.حتی یک ذره حالت تهوع هم نداشت.حالا بماند که خیلی پیش میاد که خانمهای جوونی پیش ما میان که با خوردن یکدونه از این قرصها تهوع بسیار شدید دارند که با کلی درمان هم طول میکشه تا خوب بشن.خلاصه از این بچه پرسیدیم بابا جون اخه انگیزه ات از خوردن اینها چی بوده؟اخه انصافا بچه ۴ ساله که خودکشی نمی کنه!گفت میدونم اینا چی هستن!اینارو خوردم تا مامانم برام نی نی بیاره!!شاید بنده خدا خیلی تنها بوده!واسه همینه که میگن:NOT IN FRONT OF CHILDREN!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:23 توسط لیلا |
|
|
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز خوش به حال افتاب . ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد بوی گل گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 14:21 توسط لیلا |
|
|
این بار قصد دارم نمونه هایی از بیمارانی که خودشان فکر میکنند بسیار اورژانسی هستند خدمتتان معرفی نمایم.قضاوت با خودتان!این موارد عین واقعیت هست وهیچگونه اغراقی در کار نیست:
۱-ساعت ۳ صبح .خانمی ۵۰ ساله با درد زانو از ۳ سال پیش! ۲-سا عت ۲ صبح اقای ۳۰ ساله با درد دندان از دو هفته قبل! ۳-خانم ۲۰ ساله همراه با شوهرش که کمتر از یک سال از ازدواجشان می گذرد ساعت ۴ صبح با تیغ ماهی که در گلویش گیر کرده! ۴-خانم۵۰-۴۰ ساله که سابقه فشار خون بالا دارد و باید ۳ ماه یکبار فشار خونش را کنترل کند.ساعت سه و نیم صبح حین بازگشت از یک مراسم عروسی چون بیمارستان سر راه برگشت ایشان به خانه بوده تصمیم گرفته این موقع صبح این کار را انجام دهد! ۵-یک خانم یا اقای میانسال ساعت ۵ صبح که جهت نوشتن ازمایشات check upمراجعه می نمایند! ۶-کودک ۳-۲ ساله با اسهال و استفراغ از یک هفته قبل ساعت ۲صبح! ۷-کودک ۶-۵ ساله با سرماخوردگی از یک هفته قبل ساعت ۴ صبح! ۸-جوان بیست و چند ساله با سرماخوردگی از پنج روز قبل ساعت ۵ صبح! و ................ البته همیشه تاخیر در مراجعه فقط برای ما پزشکان دردسر و ناراحت کننده نیست و ممکن است برای خود بیمار نیز مشکل ساز شود مانند تاخیر در مراجعه بیماران قلبی که کم هم نیست. کاش برنامه های پزشکی صداوسیما بجای توضیح انواع بیماریها به مردم که در حد دانشجوی پزشکی است نه انها به مردم چگونگی زمان مراجعه را بیاموزد و باز......................................... به امید روزی که هم میهنانمان فرق میان بیمار اورژانسی را از غیر اورژانسی دریابند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 21:47 توسط لیلا |
|
|
مراجعه کننده خانمی داشتم که حدودا 45-40 ساله بود.به همراه پسر جوانش امده بود.از پسرش خواست بیرون بماند و داخل اتاق نشود.مشکل خود را این گونه بیان کرد که با شوهرش مشاجره هایی داشته و شوهرش حرفهای زشت و بدو بیراه به وی گفته بود.می گفت نمی خواهد پسرش بفهمد.از من پرسید که ایا من توانم به او یک برگ گواهی در این مورد بدهم تا بتواند به دادگاه مراجعه و با استناد به ان از شوهرش شکایت کند.من ماندم چه بگویم.کلی از خودم IQ به خرج دادم و گفتم ببینید خانوم چون حرفهای همسرتون اثری روی بدنتون نداشته من نمی تونم این کار رو بکنم .اگه شما کتک خورده بودید و بدنتون کبود شده بود می شد برای شما گواهی نوشت ولی حالا نمیشه!!!!!!!!! انصافا که جوابم خیلی مضحک بود ولی چه کار باید می کردم؟! یقین دارم که این موضوعات واقعیت هست و خنده دار نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:37 توسط لیلا |
|
|
مادری با کودک 5-4 ساله ا ش به بیمارستان مراجعه کرده بودند.کودک به دلیل تهوع واستفراغهای فراوان قادر به خوردن هیچ چیز حتی یک قطره اب هم نبود.بیحال روی دست مادرش با چشمان گود افتاده و واقعا نیاز به سرم درمانی داشت.سریع برای بیمار رگ گرفته شد و نمونه خون گرفته شدوسرم برای وی گذاشته شد.در این هنگام پدر کودک که تا حالا معلوم نبود کجا بود سررسیدو چشمتان روز بد نبیند شروع کرد به دادوبیداد سر من و بقیه که چرا به بچه ام سرم زدید.بچه و زنمو بی کس گیر اوردید.به من گفت مگه تو چند ساله که دکتر شدی؟(اخه قیافه من خیلی بچه تر از سنم میزنه و کلا به اینجور حرفها عادت دارم!)من هم طبق معمول دولا پهنا براش حساب کردم ویک مقداری از سالهای دانشکده رو هم به ا ضافه یه مقدار دروغ بهش اضافه کردمو گفتم 6 سال!!پدر بچه گفت پس چرا اول به بچه ام اب معدنی ندادید؟!!!! ( امان از چیزهای نشنیده!!!نمیدونم این ملت این اطلاعات غلط رو از کجا گیر میارن؟!!!)ماتوضیح دادیم ولی جناب پدر فقط حرف خودش رو میزد.خلاصه رضایت دادو دخترش رو بردومن امیدوارم اتفاقی براش نیفتاده باشه!شما را به خدا اگر علاقه به اطلاعات پزشکی دارید به دنبال درست و حسابیش باشید نه مثل این جتاب پدر نوع خاله زنکیش!در ضمن من از دوستان اون ور ابم شنیدم که وقتی مردم می بینند که یه دکتر کم سن وساله به اون شخص برعکس احترام خاصی میگذارند که در جوانی کمتر علاف بوده و درس خونده ولی مردم ما........................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:26 توسط لیلا |
|
|
در تعطیلات نیمه شعبان یکبار خانمی مسن حدودا 60ساله و دیابتی ساعت یک بعد از نیمه شب به بیمارستان مراجعه نمود.این حاج خانم مسن قصه ما از فرط انجام حرکات موزون!!در یک مراسم عروسی دچار افت قند خون وکاهش سطح هوشیاری شده بود که بحمدالله سریعا با اقدامات ما بهبود یافت و به مراسم رجعت نمود! واقعا که این چیزها پیر و جوان نمی شناسد! از اینرو به تمامی بیماران دارای بیماریهای حاد و مزمن توصیه می شود وقتی به چنین مهمانی هایی دعوت می شوند مراعات میزان خوراک و فعالیت !!!!خود را بنمایند!!!!! با تشکر! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 12:19 توسط لیلا |
|
|
مجددا قصد دارم خاطره ای از یکی از همکاران و نه از خودم بنویسم. درمانگاه بیمارستان در یک عصر شلوغ را مجسم کنید!مادری کودک 4-3 ساله خود را با شکایت استفراغ نزد پزشک برده است.همکار ما هم نسخه بیمار را نوشته بوده و بین داروها امپول هم بوده است.مادر کودک بلافاصله پس از تزریق امپول به فرزندش سراسیمه به سراغ دکتر رفته و گفته :"خانم دکتر!خانم دکتر! بچه ام امپول را الان زده ولی هنوز خوب نشده !"همکار ما هم که هم سرش شلوغ بوده و هم مانده بوده که در جواب این مادر عجول چه بگوید.در نهایت در جواب به این مادر می گوید:"حاج خانم!شما امامزاده هم بری و 1000 تومان در صندوق ان بیندازی شاید یک هفته طول بکشد تا مرادت را بدهد.شاید هم اصلا ندهد.اینجا که بیمارستان است وما هم که امامزاده نیستیم !چند دقیقه ای صبرکن تا دارو اثر کند.بعد اگر خوب نشد به من بگو..!!!!!!!!!!!! " |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 12:56 توسط لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
|
RSS
|